این روزا تکلیف قلب و عقلم با هم یکی شده

البته من نیستم که برای اونا تعیین تکلیف میکنم

یا حتی کسی دیگه...

اونا واسه ی من تکلیف تعیین میکنن

فکر کنم البته همیشه همینطور بوده و من الان حس میکنم تازه شاید

ولی چیزی که کاملا جدیده اینه که تکالیفشون با هم قاطی شده! یعنی وقتی قلبم یه چیزی میگه عقلمم به همون میرسه یا بر عکس

آخه قبلا همیشه یکیشون یه چیزی میگفت اون یکی یه چیز دیگه بعد با هم دعواشون میشد همدیگرو میزدن آخرشم یکیشون اون یکی رو میکشت ولی الان هر دو با هم...

شاید این دفعه میخوان منو بکشن ...

نمیدونم شاید خدا میخواد حالات مختلف زندگی رو به من نشون بده زندگی با قلب با عقل و بعدش هر دو با هم و خدا به خیر کنه بدون هر دو رو!

فکر کن! یه آدمی که نه احساسی داره نه عقلی چطور آدمی میتونه بشه!

آه زندگی بدون قید و بند نه عقلی نه احساسی نه شرعی نه ...

اگه برم بهشت یه مدت اینطوری آرزو میکنم باشم البته دوست ندارم اگه اینطوری شدم کسی رو اذیت کنما یا کسی از من آزاری ببینه فقط میخوام که به هیچی فکر نکنم

شبا راحت فقط سرمو بزارم روی بالش و بخوابم نه احساساتی بشم و گریم بگیره از این دنیا و آدماش و نه تا صبح واسه ی خودم فلسفه بچینم که این به خاطر اون بودو اون به خاطر این و... آخرشم خل بشم و دلم بخواد موهامو بکنم!

 

/ 0 نظر / 5 بازدید